رویا های عشق
مردم از عطر لباسم می فهمند تمام دقايق مانده از عمرم به همراه زيبا ترين بوسه های عاشقانه عیدی است براي تو نوروز مبارک.... چشمانت پر از بوسه می شود و لب هایت در التهاب یک گل سرخ زیر باران می تپد تو را در رنگین کمان آغوشم قاب می گیرم و چونان پرنده ای در مشت رها می شوم در افق های آبی تو هیجانی ست شورش چشمانت در اعتصاب لب هایت ! "پرویز صادقی" تو خود بگو !!! یک روز می بوسمت! فوقش خدا مرا می برد جهنم! فوقش می شوم ابلیس! آنوقت تو هم به خاطر اینکه یک "ابلیس" تو را بوسیده، جهنمی می شوی! جهنم که آمدی، من آنجا پیدایت می کنم و هر روز می بوسمت! وای خدا!چه صفایی پیدا می کند جهنم! یک روز می بوسمت...! گاه می خواهم فرار کنم از تو، از خودم اما به کجا؟ هوا هم بوی تو را میدهد یک، دو، سه... نفس را در سینه حبس میکنم چشمانم را میبندم پلک هایم را محکم میفشارم تصویر تو لحظه به لحظه پررنگتر میشود بوی تو در سرم میپیچد مست میشوم دستانم را به زاویه نود از بدنم باز میکنم میچرخم، میچرخم، میچرخم بر مدار زمین برخلاف عقربههای ساعت مست میشوم... گیج میخورم انگار نفس را با تو یکجا بلعیدهام یک، دو، سه... آه میکشم معلق میشود یادت... و عطرت یکجا در هوا مست میشود حجم نوازش لبریز میشود گویی تمام رزهای زرد
باغها با دستهای بیدریغ تو برای من چیده میشوند و قلب من پرندهای میشود
به پاکی بیکران نگاهت پر میکشد و در آن وسعت بیانتها در خاکستری اندوه
ابرها گم میشود. دستهایم را که میگیری... نگاهم این قاصدک های
بیتاب هزاران شور در آبی فضا رها میشوند و بغض گریهها از شنیدن نفس
زدنهای روح زیر هجوم آوار سرنوشت بیصدا شکسته میشود. دستهایم را که میگیری... عبور تلخ زمان را دیگر نمیخواهم که باور کنم!... هوا سرد است... تو مرا تنگ در آغوش می گیری. تنت را بو میکشم دستانت را می فشارم هوا سرد است ... دلم می لرزد اما گرمای قلبت را حس میکنم مست می شوم در ثانیه هایی که با عطر تنت نفس میکشم. همه عمر شراب شیراز خواهی ماند آنجا در آن دور دست ها خواهم نشست و بالاپوش بنفش را بخود می پیچم. همراه لای لای صندلی، زمان را ورق خواهم زد لبخند میزنم... لبخند می زنی برای همهی گذشته ها سهم من... همهی خاطرات تو شد برای همه عمر یکی در مه، از زیر پای رفتنت می چینم و در ردّ پای تو یک قطره اشک می کارم روزی اگر دلت بر گشت از همین راه مرا می یابی آن روز ... گل های سبز گریه ام که به پیشواز قدمهای تو رسته اند به تو خواهند گفت که عشق هر گز نمی میرد ! پرویز صادقی رو به رو را نگاه كردم،
ميان جماعت تو را ديدم ! ميان سنبلهها، زير تك درختي تو را ديدم ! در انتهاي هر سفر، در عمق هر عذاب، در انتهاي هر خنده، سر برآورده از آتش (و) آب … تابستان (و) زمستان، تو را ديدم ! در خانه، در رويا، در آغوشم تو را ديدم !
معشوق من تویی
از عطر تنم می فهمند
با من بوده ای
از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده
دیگر نمی توانم پنهانت کنم
از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم
از شادی قدم هایم، شوق دیدن تو را
از انبوه گل بر لبم بوسهٔ تو را
چه طور می خواهی قصهٔ عا شقانه مان را
از حافظهٔ گنجشکان پاک کنی؟
و قانع شان کنی که خا طرات شان را منتشر نکنند؟
عاقبت يک جايي ،يک وقتي...
به قول شازده کوچولو...
دلت اهلي يک نفر مي شود ...
و دلت ،براي نوازش هايش تنگ ميشود ...
حتي براي نوازش نکردنش ...
تو ميماني و دلتنگي ها...
تو مي ماني و قلبي که لحظه هاي ديدار تند تر مي تپد..
سراسيمه مي شوي ،بي دست و پا مي شوي...
دلتنگ مي شوي ،دلواپس مي شوي...
دلبسته مي شوي ؛و مي فهمي...
نمي شود "زن" بود...
و عاشق نبود...

هر دوبهانه ای هستن برای اینکه به تو بگـــــم
بی بهانه دوستت دارم....


سرزمین
نگاهت را
روی کدامین گسل بنا کرده ای ؟.......
که
اینگونه
شب وروز دلم در حال لرزیدن است !!!!!!

گریز از یک گناه بود
هر فریاد
گریز از یک درد
و هر عشق
گریز از یک تنهایی عمیق
افسوس که تو
هیچ گریزگاهی نداشتی...!
![]()

وقت هایی هست ...
که دستی باید لمس ات کند...
تنی ...
تنت را داغ کند...
و لبی...
طعم لبت را بچشد ...
مستقل ترین زن جهان هم که باشی...
وقت هایی هست...
که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد...
که آرام رانندگی کنی ...
و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی...
مسافرترین زن دنیا هم ...
دست خطی می خواهد که بنویسد برایش...
" زود برگرد "...
طاقت دوری ات را ندارم...

کاش می دونستی
چقدردلم هوای با تو بودن کرده
کاش می دونستی چقدردلم ازاین روزهای سرد
بی توبودن گرفته
کاش می دانستی چقدردلم برای ضرب اهنگ قدمهایت
گرمی نفسهایت، مهربانی صدایت تنگ شده
کاش می دانستی چقدردلواپس توام
کاش می دانستی چقدرتنهام ، چقدرخسته ام
وچقدربه حضورسبزت محتاجم
وهمیشه ازخودم می پرسم
این همه که من به توفکرمی کنم
توهم به من فکرمی کنی؟....
که گم شده ای را در آن یافته باشی.
هیچ کس اینجا گم نمی شود!
آدمها به همان خونسردی که آمده اند ،
چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند.
یکی در غبار،
یکی در باران،
یکی در باد،
و بی رحم ترینشان در برف.
آنچه بر جای می ماند،
ردپایی است،
و خاطره ای که هر از گاهی،
پس می زند مثل نسیم
پرده های اتاقت را . . .
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟






