...
اونی که نخواست ما رو بالاخره میاد دیدن جسدم...!!
اونی که حتی نمیخواست دستمو بگیره زیر تابوتمو گرفته...!!
اونی که سلام نمیکرد میاد برا خدافظی...!!
عجب روزیه اون روز...!!
حیف كه اون موقع خودم نیستم....!!!!
درد و دل های عاشقانه
خـــدایـــا !
بـبـخــش اگـه مـیـخـوام دنــیـا نـباشـــه ، اگــه اونـیکـه دنــیـامــه نـبـاشــــه . . .
لحظات تلخ
" هنوز قهری "

دلم
تنگ شده برا روزایی که:
شبا اس میدادی" مال خودمی "
روزا بیست بار اس میدادی" دوست دارم "
ولی قهر
میکردم،قبل از اینکه بخوابی اس میدادی" آشتی نکردیمااااااا "
" هنوز قهری "
دلم تنگ شده
باران...
من با تو زير باران نرفته ام اما...
اما باران که مى بارد دلم برايت تنگتر ميشود
دوستش داری ونمیداند...

گاهي سخت مي شود …
دوستش داري و نمي داند
دوستش داري و نمي خواهد
دوستش داري و نمي ايد
دوستش داري و سهم تو از بودنش
فقط تصويري است رويايي در سرزمين خيالت
دوستش داري و سهم تو
♥ღ"...داستان عاشقانه♥ღ"... شب نحس

آن شب شب نحسی بود ...
با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟
دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...
گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...
دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...
پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟
دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...
پسر : نه به خدا من عاشقتم ...
دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...
پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...
صدای قطع شدن مکالمه آمد ...
تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...
آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...
به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...
بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟
گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...
و می گریست ...
بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...
ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...
بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...
نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :
" الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه
دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "
به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...
پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ...
داخل کوچه را نگاهی کرد ...
سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...
پنجره را باز کرد ...
با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...
پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...
و وداع کرد ...
صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...
نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...
و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...
صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...
پسر را نیافت ...
ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...
تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...
و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :
" نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...
تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم "
زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...
و مادر ... وارد آشپز خانه شد ... طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ....
و.........
♥ღ"...داستان عاشقانه♥ღ"...

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم
قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
*
وقتی که 20 سالت بود و من
بهت گفتم که دوستت دارم
سرت
رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از
این
که منو از دست بدی وحشت داشتی
*
وقتی
که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه
مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی
بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
*
وقتی
30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه
راستی
راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا
خونه
*
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت
دارم
تو
داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان
وقت
اینه که بری
تو
درسها
به
بچه مون کمک کنی
*
وقتی که 50 سالت شد و من
بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که
بافتنی می بافتی
بهم
نکاه کردی و خندیدی
*
وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که
چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند
زدی...
*
وقتی که 70 ساله شدی و من
بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی
صندلی
راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50
سال
پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم
بود
*
وقتی که 80 سالت شد ..این
تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون
روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری
به
کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و
چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون
زمانی که از دستش بدی
مهم
نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید
میگویند باران

مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد
بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .
پـس چـرا ایـنـجـا
بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .
دلم مگیرد...

دلـــــم
میگـــــیرد
وقــــــــتـی مـــــیدآنم
در
دنـــــــیآیِ بـــــه این بـــــزرگی
هیچ دلـــی نیســت
کــه بـــرآیِ مـن تنـــگ
شـــود...
وقــــتی دلــِت شکــــستـه

همــــیشـه دقــیقآ وقـــــتی پـُر از حـــرفی
وقتـــی بغــــض میکـــُنی
وقتـــی دآغونــــی
وقــــتی دلــِت شکــــستـه
دقیقــــا همیـــن وقـــــتآ
انقــــدر حـ ـرف دآری کـــه فقــط میتونــی بگـ ـی :
“بیخـــیآل“…
دیدی که سخت نیست
دیدی که سخت نیست تنها بدون من
دیدی که صبح میشه شبها بدو من
این نبض زندگی بی وقفه میزنه
فرقی نمیکنه با من
بدون من
دیروز گرچه سخت
اما
امروزم میگذره
فرقی نمیکند فردا بدون من
زندگی شبیه شعریست
که یکبارخوانده میشود
وبعد
فراموش میشود
پس بهتره که
به خوشی فراموش بشه
کلی خاطره داری

وقتی به یه آهنگی
میرسی که..
باهاش کلی خاطره داری
مهم نیست کجا
باشی
کی پیــــــــشت
باشه
فقط تویی و اون آهنگ
وخاطـــــــراتی که
..
لحظه به لحظه برات تازه تر
میشند.
♥ღ"...داستان عاشقانه♥ღ"...

بار اول که دیدمش تو کوچه بود
یه لباس گل گلی تنش بود
با موهای بلند وخرمایی
اومد طرفم وگفت
داداشی ؟!
میای باهم بازی کنی ؟ !
بیا دیگه...
از چشمای نازش التماس میبارید
خیلی کوچیک بودم اما دلم لرزید
همون یه نگاه اول عاشقش شدم
3 سال ازش بزرگتر بودم
قبول کردم وکلی بازی کردیم ! !
آخرش گفت تو بهترین داداش دنیایی
سال هاگذشت ....
هرروز خودم تا مدرسه می بردمش
هر روز به عشق دیدنش بیدار میشدم
اما اون همیشه میگفت:
تو بهترین داداش دنیایی !
داغون میشدم که عشقم منو داداش صدا میزنه
گذشت وگذشت ....
شب عروسیش خودم راهیش کردم
ماشین خودم هم شد ماشین عروسیش
من رانندشون شدم
خودم اشکاشو پاک میکردم
با چشای گریون بازم گفت:
تو بهترین داداش دنیایی
گذشت وگذشت .....
سالها گذشت ......
که تصادف کرد وواسه همیشه رفت
باز خودم زیر تابوتشو گرفتم
میدونستم اگه بود بازم میگفت:
تو بهترین .... داداش دنیایی
رفت ..... واسه همیشه رفت وحتی یه بار هم نتونستم بهش بگم :
آخه دیوونه ....! من عاشقتم!
من میمیرم واست ! چشات همه دنیامه ...
یه شب شوهرش دفتر خاطراتشو آورد و چشاش پر اشک بود
دفتر وداد ورفت....
وقتی خوندمش مردم! نابود ....
نوشته بود :
داداشی ! دوست داشتم
عاشقت بودم..... اما میترسیدم داداشی .....
امیدوارم زودتر از تو بمیرم که اینو بخونی! داداشی بهم فش ندیا !
داداشی ببخش که عاشقتم .....
داداشی همه ارزوم بودی
داداشی
پیغام مدیر وب سایت:
دوستان عزیز لطفا نظر خودتون رو نسبت به این مطلب رو برام بنویسید
با تشکر مدیریت وب سایت
متاسفم

متــــــــاسفم…
نه برای تو که دروغ برایــــت خـــود زندگیست…
نه برای خودم که دروغ تنهـــا خط قرمز زندگیـــستــــ بـــرایم….
متاسفم که چرا مزه ے عشـــــــق را….
از دستـــــــــ تــــــو چشیــــدم….
تا همیشه در شکـــــــــــ دروغ بودنش بمـــانم….
بغض

“کنج گلویم قبرستانی است پرازاحساسهایی که زنده بگورشده اند،
به نام بغض….”
عشق گم شده من …
نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند،وآدمهائی که هرگز
تکرارنمی شوند….
وتو آنگونه ای…
فقط همین…
عشـــ♥ـق یعـــــنی

عشـــ♥ـق یعـــــنی
.....
وقــتـــــی ناراحــــــتم
.....
وقتــــــــی بغض کـردم
....
بغلم کـــنی و بگـــــــی
..
ببیـــنم چشـــــماتو
.......
منـــو نـــــــگاه کن
.....
اگه گریــــــــــه کنی
....
قـــــــــــهر میکنم میرمـا
...!!
خلوت دل...
ر خلوت دلم ، در همنشینی با غمها ببین که چگونه میریزد اشک از این چشمها
این چشمهای خیس ، همان چشمهاییست که تو خیره به آن بودی در لحظه دیدار

میفهمی معنای دلتنگ شدن را ، میفهمی معنی انتظار را؟
نه ! دلتنگی آن نیست که مرا اینگونه محکوم به سکوت کرده است
انتظار آن نیست که اینگونه مرا محکوم به بیقراری کرده است
خیالی نیست ، من همچنان با خیال تو سر میکنم پس بیخیال...
بگذار در حال خودم باشم ، بگذار همچنان من دیوانه دیوانه ات باشم
مزاحم خلوتم نشو ، اگر مرا میخواهی سد راه اشکهایم نشو....
بگذار آرام شوم ، بگذار هر چه غم در دلم انباشته ، خالی شود....
این همان راهیست که هم تو خواستی در آن باشی
و هم من خواستم تا آخرش با تو بمانم
پس چرا به بیراهه میروی، چرا مرا جا گذاشتی و برای خودت میروی؟
مرحبا ، تو دیگر کیستی ، دست هر چه بی وفاست را از پشت بستی....
خودم میدانم بد دردیست عاشقی و همچنان بیمارم ، تا کجا میخواهی بمانی ؟
تا هر جا باشی من نیز میمانم...
عشق من هر از گاهی به یادم باشی بد نیست ،
هر از گاهی هوای مرا داشته باشی جرم نیست
چه کنم ، دلم دیوانه ی توست ، هوایش را داشته باش که
دلم تمام دلخوشی اش به توست...

